تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو آرامش یافته ام

که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام

که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام

که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست

پس امانم بده

که تا ابد در دل این زیبایی

آرامش یابم

 

 

 

چرا نداشت ؟ ...
تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه کنان غرق اين پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سيب نداشت ...

 
بزرگترین درد
بیداری ست بانو!
- ما در خواب به آرزوهایمان می رسیم -
آسمان با کلماتی خیس صحبت می کند
وقتی تمام مردم شهر خواب تجربه می کنند
بانو !
بانویی که از صدای قدم هایت دیرتر می آیی
بگو مردم شهر
فردا چترهایشان را بردارند
من
می خواهم ببارم ...

درد ...

+ نگاشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت 15:5 به قلم BIG BANG |


خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم

+ نگاشته شده در بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 14:23 به قلم BIG BANG |


هميشه يه کسايي بودن که بهم ميگفتن چرا تو عشق نداري؟هميشه بودن کسايي که بهم بگن عشق يعني زندگي... ميگفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نکردي... ولي بهم نگفتن اگه اسير يکي بشي دلت ميسوزه...بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتيش ميکشن...بهم نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دلتنگش ميشي...بهم نگفتن ممکنه يه روز بذاره بره...بهم نگفتن... نگفتن که تو پشت سرش اشک ميريزي ولي اون بي اعتنا ميره...نگفتن تو ديوونش ميشي ولي اون بي خيالت ميشه 

 

+ نگاشته شده در بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:49 به قلم BIG BANG |


در کنارم نیستی آرام باور میکنم

                                    چشمهای خیسه خود را باز تر میکنم

عاشقت بودم تو هم مست دو چشمان ترم

                                     عاقبت از دوریت بر سینه خنجر میزنم

نام من رفت از دلت، خود را گرفتی از دلم

                                     به خیالت من هوای یار دیگر می کنم

+ نگاشته شده در شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:52 به قلم BIG BANG |


به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز  


+ نگاشته شده در چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:49 به قلم BIG BANG |